اگه بیکاری بیا  این جا

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 23 شهریور ماه سال 1386 ساعت 11:51 AM

 

 

سلام به همگی با آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما روزه داران

 

راستش چند روز پیش یه خبر بد شنیدم که بد جور به هم ریختم

 

یکی از دوستای صمیمی من قلبش درد گرفته طوری که شبا از درد خوابش

 

نمی بره و بعد از اینکه رفته دکتر بهش گفته که باید قلبش عمل بشه خیلی خیلی

 

نگران حالش هستم و همش به این فکر میکنم که چه طوری ممکنه این اتفاق واسه

 

بهترین دوستم افتاده باشه. آخه چرا اون؟؟؟

 

ترو خدا سر سفره افطارتون واسه سلامتی دوستم و همه مریض ها دعا کنید..

 

دعا کنید هر چه زودتر حالش خوب بشه و من و همه اونایی که دوستش داریم

 

زودتر از نگرانی در بیایم.

 

ممنون

 

التماس دعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

 

دوشنبه 5 شهریور ماه سال 1386 ساعت 09:29 AM

قضیه من و داداشم و بخونید و بگین چه نتیجه ای میگیرید

هر چی گشتم موضوعی بهتر از داداشم پیدا نکردم.فردا آخرین امتحانش و که مقاومت مصالح میده و بعد ار ظهرش میره مشهد.امروز که روز قبل از امتحانه جون خودش نشسته تو خونه درس بخونه.از صبح تا ظهر 20 دفه به بهونه های مختلف از جاش بلند شده واسه اینکه یه چیزی بخوره و به قول خودش کشش مغزی و راندمان کارش بالا بره

 

بعد از اینکه یخچال و خالی کرد و خیالش راحت شد یه دفه ای جو گیر شد که پنکه سقفی رو درست کنه آخه قاب پنکه شل شده بود.وقتی قاب پنکه رو باز کرد همه دل و روده پنکه ریخت رو زمین چون قاب پلاستیکی پنکه شکسته بود.

 

بعد از اینکه کلی خندیدم گفتم تو میشه دیگه کار نکنی اومدی درستش کنی اسااسی خرابش کردی. انگار این مقاومت همچین بی تاثیرم نبوده زورت زیاد شده. خلاصه هر کاریش کرد فایده ای نداشت یه زنگ زد به بابام که داری میای یه قاب برای پنکه بگیر

 

بابام قاب و خرید و اومد خونه. از داداشم پرسید چی شد که شکست؟؟؟؟ منم که دنبال همچین فرصتی میگشتم گفتم: بابا این پنکه سالم بود پونزده شونزده ساله که نمثل پروانه می چرخه اما همین که این دست گذاشت به پنکه خرد شد ریخت زمین و با دستم به خرده های ریخته شده رو زمین اشاره میکردم. کار که نمیکنه هیچ فقط بلده کار زیاد کنه و خرج بتراشه آخه مامانت خوب بابات خوب تو چرا............................؟؟؟؟؟؟؟

 

تا تونستم گرد و خاک کردم و داداشم هم دستشو گذاشته بود زیر چونشو از اول تا آخر نگام می کرد.از اون نگاه های معنی دار که فقط خودم می فهمم.

 

بعد ار اینکه پنکه درست شد رفتیم نهار بخوریم. دستمال سفره رو بهش دادم که سفره رو تمیز کنه. تمام خرده های نون ها رو ریخت طرف من. سفره تمیز شده بود ولی هنوز به این کارش ادامه میداد منم واسه اینکه لجش و در بیارم سفره رو تکوندم جایی که تشسته بودم و بعد بهش گفتم خیالت راحت شد حالا غذات و بخور.

 

بهش گفتم این روز آخری بذار یه خاطره خوب ازت بمونه این کارت اینترنت و شارجش کن و برو(مشهد) آخی چه پسر ه خوبی بودی این دم آخریه یه کار مثبت تو زندگیت انجام دادی و پنکه رو درست کردی.

 

داداشم گفت: حالا دیگه زیر آب من و میزنی. امشب تا ثانیه آخرش استفاده میکنم و از شارج خبری نیست. فکر کردم این به اون در. دیدم نه کوتا نمی یاد. یه لیوان آب خورده و از بین دندوناش آب و با فشار میده بیرون که منو خیس کنه (میدونه من از این کارش بدم مییاد)

 

منم چون فرار می کردم پارچ آبو برداشت اینقدر دنبالم دوید تا من و پشت ماشین گیر انداخت و با کمال شجاعت و افتخار پارچ و رو من خالی کرد و اینجا بود که خودشم خالی شد.

 

منم لباسام و شستم اویزون کردم رو بند و لباسش و که هنوز خیس بود انداختم تو باغچه که گلی بشه(دمم گرم) وقتی اومدم تو هال هنوز داشتم تو باغچه رو نگا میکردم و ذوق کارم و میکردم که دیدم جلوم ایستاده دو تایی زدیم زیر خنده و گفت:دوباره رفتیم سر خونه اول گفتم:آره تا شب وقت داریم زیر آب بزنیم.

 

نتیجه گیری های اخلاقی:

 

۱) با دم شیر(نر یا ماده) بازی نکنید                              ۲) زیر آب همدیگرو نزنید

 ۳) ترم تابستونه نگرید که رو مختون اثر بذاره             ۴)هیچ گاه پارچ آب را سر سفره نذارید

۵) همیشه یه جایی برین که راه فرار داشته باشین     

 ۶) سفره را از قبل تمیز کنید

 ۷)تحت هیچ شرایطی بین دندان هایتان فاصله نداشته باشید            

   ۸ ) تحریم(اینترنت) نکنید                                  ۹) مظلوم کشی نکنید

۱۰) این و شما بگین....................

پنجشنبه 1 شهریور ماه سال 1386 ساعت 7:58 PM

 

از داداشم اجازه گرفتم و مطلبش و برداشتم!!!!

دختر زیبا در مهمانی و روش های بازاریابی

* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، 

 بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن"

 به این میگن بازاریابی مستقیم

 

* شما در یک مهمانی به همراه دوستانتون ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و

ازش خوشتون میاد ، بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره ،

به شما اشاره می کنه و می گه : " اون پسر ثروتمندیه ، باهاش ازدواج کن"

 به این می گن تبلیغات 

 

* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ،

 بلافاصله میرین پیشش و شماره تلفنش رو می گیرین ، فردا باهاش تماس می گیرین

 و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن"

 به این میگن بازاریابی تلفنی

 

* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ،

بلافاصله کراواتتون رو مرتب می کنین و میرین پیشش ، اون رو به یک

نوشیدنی دعوت می کنیین ، وقتی کیفش می افته براش از روی زمین بلند می کنین ،

 در آخر هم براش درب ماشین رو باز می کنین و اون رو به یک سواری کوتاه دعوت می کنین

 و میگین : " در هر حال ،من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج می کنی؟"

 به این میگن روابط عمومی

 

*شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین که داره به سمت شما میاد و میگه :

 "شما پسر ثروتمندی هستی ، با من ازدواج می کنی؟"

به این می گن شناسایی علامت تجاری شما توسط مشتری

 

* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ،

 بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن"  

 بلافاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما می کنه

به این میگن پس زدگی توسط مشتری

 

* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ،

بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن"

 و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفی می کنه

 به این می گن شکاف بین عرضه و تقاضا

 

* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ،

 ولی قبل از این که حرفی بزنین ، شخص دیگه ای پیدا می شه و به دختره میگه :

"من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن 

 به این میگن از بین رفتن سهم توسط رقبا

 

* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ،

 ولی قبل از این که بگین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن"

، همسرتون پیداش میشه

 به این میگن منع ورود به بازار

 

* شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد.

 سعی می کنید بهش کم محلی کنید تا از شما خوش اش بیاد،

 اون هم فمینیست از آب در می آد و برایِ در اومدنِ چشِ شما دستِ دوست تون

 رو می گیره و با هم می رن سان فرانسیسکو

به این می گن اشتباهِ استراتژیک در بازاریابی.

 

* شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد.

 جلو می رید و مؤدبانه یه یه شاخه گلِ سرخ به ش می دید و می گید:

 «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»، اما اون گل رو توی سرتون می زنه،

 چون شدیداً استقلالیه.

 به این می گن اشتباهِ تاکتیکی در بازاریابی.

 

* شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد.

 جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛

همون لحظه یه دختر دیگه که قبلا با همین کلمات گولش زده بودید

 سروکلش پیدا می شه و رسواتون میکنه

به این میگن تاثیرسوء سابقه در بازار.

 

*شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد.

جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛

همون لحظه پاتون میره روی پوست موز و جلوی طرف ولو می شید

 به این میگن ضایع شدگی مفرط یا فقدان ثبات در بازار.

 

*شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد.

 جلو می رید و می خواهید بگید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛

 که یک هو یک دختر زیباتر از اون رو پشت سرش می بینید فورا مسیر رو عوض می کنید

 و به سمت دختر جدید می رید.

به این میگن چشم چرانی، نه ببخشید تحلیل لحظه به لحظه بازار.

 

* شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد.

 جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛

 اونهم با شعف خاصی برمی گرده و لبخند می زنه ، شما که بادیدن چهره 60 ساله اون

 به اشتباه خودتون پی بردید سرخ و سفید شده و مجبورید 

برای رهایی آسمون ریسمون ببافید

به این میگن بدبیاری یا خطای بازار

 

* شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد.

 به جایِ این که جلو برید و بگید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛

به مادرتون می گید که با مادرش تماس بگیره و قرار خواستگاری رو بذاره.

 به این می گن بازاریابی سنتی.

 

* شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد.

 جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛

 اون هم با دوست اش صحبت می کنه و در موردِ شما توضیح می ده و

 شما با هردوی اونا ازدواج می کنید 

به این می گن بازاریابی دهان به دهان!

 

* شما در یک مهمانی ، دخترِهای بسیار زیبایِ فراوانی رو می بینید و ازشون خوش تون می آد.

 سرگردان می شید که جلو کدوم برید و بگید: 

«من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن بعد ما می تونیم

 با هم بیش از دوبچه داشته باشیم»؛

 به این میگن فقدان استراتژی در بازار

 

 با تشکر از داداش ارامیس

قربونت داداش کاری داشتی در خدمتیم