اگه بیکاری بیا  این جا

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 9 مهر ماه سال 1386 ساعت 10:48 PM

 

دیشب به اتفاق خانواده رفتیم خونه داییم. مامان بزرگم و زهرا هم اونجا بودند. زهرا تنها خالمه که تفاوت سنی من و اون دقیقا یک ماه است.(10 تیر و 10 خرداد) ولی هر چی باشه خالست حتی یکماه بزرگتر. روابط اجتماعی من و خالم به قدری بالاست که تو هر مهمونی ما دو تا رو از بقیه جدا میکنند.از بس حرف میزنیم. همش میگن مریم و زهرا پاشین برین تو اتاق در رو هم ببندین خیلی صدا میکنین(مظلوم گیر آوردن)

 

البته اونا میگن که ما زیاد حرف میزنیم ولی ما که چیزی حس نمیکنیم. صد دفه تصمیم گرفتیم برای سوال بقیه که میگن شما حرف کم نمی یارین جوابی پیدا کنیم ولی هر دفه بحث عوض میشه و موفق نمی شیم. بریم سراغ مهسا.مهسا دختر داییم که هنوز سه سالش نشده. سنش کمه ولی فوق العاده با هوشه.

 

بعد از سلام و احوال پرسی نشستم کنار زهرا و شروع به حرف زدن کردیم.پذیرایی شروع شدو مهسا با یه ظرف پر از شکلات و سوهان و .....وارد سالن شد. من و خالم چشممون برق زد. مهسا حسابی حواسش جمع بود که کسی دو تا بر نداره. اگه کسی دو تا بر میداشت چنان بی آبرویی را مینداخت که تو دو تا برداشتی یکیش و بده. اگرم نمی دادی خودش زحمتش و می کشید. زندایی بیچاره من هم کاری جز سرخ و سفید شدن نداشت اگه میخاست حرفی بزنه...............

مهسا ظرف شکلات و گذاشت پایین میزی که ما نشسته بودیم و رفت تو آشپزخونهو اینجا بود که عملیات خطیر ما شروع شد. واسه اینکه تابلو نشه من یکم اومدم پایین و یکی از پاهام و از زیر میز رسوندم به پایه ی ظرف و میخاستم ظرف و بکشم طرف خودمون. هر چی میکشیدم از جاش تکون نمیخورد. خالم هم امتحان کرد نشد. هی اون بکش من بکش فایده ای نداشت.یعنی چی.........؟؟؟؟چرا تکون نمیخوره............؟؟؟؟؟من که دیگه طاقتم تموم شده بود سرم و بردم زیر میز.بگو چی دیدم؟؟؟بگو دیگه؟؟؟مهسا.........

 

از بس کوچولو بود دو زانو نشسته بود و با دستاش لبه ظرف و محکم گرفته بود که تکون نخوره. با دستم سر زهرا رو کشیدم زیر میز که اونم اونی که من دیدم و ببینه.هر سه مون از بس خندیدیم نمی تونستیم نفس بکشیم(آخه اگه شما هم قیافه مهسا و چشمای گرد شده از تعجب ما رو می دیدین می ترکیدین از خنده) به خالم گفتم؟مگه نرفت تو آشپزخونه. گفت چرا رفت با چشای خودم دیدم رفت(اینجاست که میگن آدم به چشمای خودشم نمیتونه اعتماد کنه

 

بعد از اینکه کلی خندیدیم مهسا خانوم جمع حاضر رو ساکت کرد که براشون قضیه رو تعریف کنه وآبرومون و ببره.وقتی صحبت هایهای گهر بارش تموم شد در حالی که من و خالم زیر نگاه ها و خنده های حضارداشتیم له می شدیم با یه لحن بچه گونه گفت: شما هم از اینا خیلی دوست دارین؟؟؟بعد از تو ظرف شکلات خوری که محکم گرفته بود تو بغلش چار تا شکلات داد به ما و بهمون گفت اگه زیاد بخودین دندوناتون خراب میشه.وقتی خوردین مسواک بزنین.خب؟؟؟؟

 

یکی نیست به این بچه بگی می مردی همون اول میذاشتی ما دو تا برداریمکه اینجوری آبرومون نره. تازه توصیه بهداشتی هم می کنه(عجب ناقلایی این مهسا)

 

نتیجه گیری های اخلاقی:

1) وقتی میرین مهمونی جلو شیکمتون و بگیرین.

 

2) قبل از انجام هر کاری به عواقب کار خوب دقت کنید

 

3) اونقدر سرگرم حرف زدن نباشین که نغهمین کی رفت کی اومد؟؟؟؟؟؟(ولی رفت تو آشپز خونه.....)

 

4) قبل از انجام هر کاری جوانب مختلف کار را بررسی کنید(به عنوان مثال:دایی زن دایی مامان و............)

 

5) اگه یه جا رفتین مهمونی و گلدونی رو میز بود که باعث می شه شما دید کافی برای احاطه بر شرایط نداشته باشین یا جای خودتون و عوض کنین یا گلدون و...

 

6) تحت هیچ شرایطی جزییات قضیه رو نا دیده نگیرین( مهسا که جزییات باشه کلیات آبرومون و برد)

7) یه عروسکی ماشینی چیزی بدین به بچه هاتون که با اینا باری کنند نه با آبروی مردم

 

8) وقتی آبروتون جلو جمع رفت خودتون بیشتر از بقیه نخندین. سعی کنید نیش مبارک را هر چند محدود بسته و قضیه رو یه جورایی ماس مالی کنید

 

9) نمیخاد بچه هاتون از همون بچگی اینقدر خانوم تربیت کنید که بخاد پذیرایی کنه (یکی نیست بگه آخه بچه این ظرفی که تو دستت گرفتی از قد و قواره تو بزرگتره

 

10) اصلا و عمرا و ابدا به بچه اجازه شفاف سازی ندین که بخاد با آب و تاب و شرح همه جزییات با آبروی چندین و چند سالتون بازی کنه(یه جورایی سعی کنین حواسشو پرت کنید. از ما که گذشت شما مراقب جزییات باشین!!!!!