اگه بیکاری بیا  این جا

مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 27 آبان ماه سال 1386 ساعت 10:06 AM

 

می خام یکمی براتون درد و دل کنم. به نظر من درسته که می گن آرزو بر جوانان عیب نیست. من برای دانشگاه اصفهان درس خوندم اونوقت پیام نور قبول شدم. حالا فکر کنید اگه واسه پیام نور میخوندم چی قبول میشدم؟؟

 

شرح دانشگاه:

 

کویر لوت و تصور کن با همون وسعت و عظمت. تنها تفاوتش اینه که وسط کویر یه ساختمون 3 طبقه ساختندواسمش و گذاشتند
دانشگاه(تازه اونم اگه وجود خارجی داشته باشه و سراب نباشه). قدیما که فیلم وسترن زیاد می دیدم یادمه تو کویر حداقل یه کاکتوس پیدا می شد اما اینجا دریغ از یه علف خشک تا جایی که چشم کار میکنه بیابونه. تا چند فرسخی هیچ ساختمونی دیده نمیشه(عجایب هفت گانه).

 

روز اول که اومدم دانشگاه نزدیک بود پس بیفتم باورم نمیشد جایی که قبول شدم اینجا باشه. تا اینکه سر در دانشگاه و دیدم و مجبور شدم این واقعیت تلخ و قبول کنم.باورتون نمیشه ولی دور تا دور دانشگاه اصلا دیوار نداره.فقط موندم این سر در عظیم و جثه رو بدون دیوار چه طوری علم کردند؟؟؟

 

با لباسای تمیز و اتو کشیده میری دانشگاه و به طرز وحشتناکی بر میگردی خونه انگار که گرفتار طوفان شن شده باشی از سر تا پات گرد و خاکی و کثیف.یه روز اومدم خونه با همین وضعیتی که گفتم مامانم گیر داده بود تو مگه دانشگاه نرفتی چرا اینقدر لباسات خاکیه؟؟چرا هر چی زنگ میزنم در دسترس نیستی؟؟آخه من درد دلم و به کی بگم؟؟ ذره ذره آب شدم تا ثابت کردم که دانشگاه بودم.تازه قشنگیش به اینه که اونجا بعضی از خط ها انتن میده . قربون اون قلمبه شانسم برم که مال من از اونایی بود که انتن نمی داد.

 

صبح که داری میری نصف کرم ضد آفتاب وخالی میکنی به این امید که از پوست صورتت در برابر اشعه فرا بنفش خورشید محافظت کنه.ولی موقع برگشت اینقدر قشنگ صورتت سوخته. بابا صد رحمت به فرابنفش خودمون فکر کنم خورشید اونجا فرا بنفش و قرمزو اشعه ایکس و آلفا و بتا و........همگی یجا جمعند)...

 

 

وقتی داری میری صورتت سفیده مثل سفید برفی. یکم که گذشت و صورتت در شرف سوختن قرمز میشی مثل شنل قرمزی و بعدم که دیگه نوره الا نور سیاه میشه مثل سیاهی شبه بدون مهتاب.خلاصه همین طور رنگ عوض میکنی مثل آفتاب پرست.

 

 

اونجا چون وسیله تفریحی نداریم و امکاناتش در حد صفره و از اونجایی که من خیلی بچه اروم و متواضعی هستم اصلا اگه بگی من سراغ جک و جونورای اونجا میرم نمیرم.خدا نکنه من یه چیز جدید ببینم اگه نترسم میگیرمش و دنبال بچه ها وای اینقدر کیف میده.

 

 

دست منه اونا جیغ میکشند. همیشه بهشون میگم جنبه های مثبتش و نگاه کنین حالا که کافی شاپ نداریم با شرایط جدید خودتون و وقف بدین و از امکانات موجود(انواع حیوانات در اندازه و رنگ های متفاوت )استفاده کنید پول دادیم.

 

حالا خدا رو صد هزار مرتبه شکر که کسی نمیدونه وضعیت دانشگاهی که من قبول شدم چیه وگرنه آبروم میرفت.

 

(اینه اعصاب من) یه عمری شیمی و فیزیک و ریاضی (خداییش ریاضی نخوندم) بخون آخرش چی؟ یه بیابون دره ای پشت یه کوه چهار تا آجر گذاشتند رو هم و قشنگیش به اینه که اعلام پذیرش دانشجوهم میکنه.

 

نتیجه گیری های اخلاقی:

1)شاید خدا نخاد سال اول قبول شی.چرا اینقدر صبح تا شب چسبیدی به خداو التماس میکنی که خدا جونم من قبول بشم.اونوقت یکی میشی مثل من.باورتون نمیشه ولی هنوزم سر نمازام میگم خدایا من قبول بشم.انگار شرطی شده باشما. به قول داداشم که میگه از بس خدا رو جر اوردی قبول شدی وگر نه تو که با کتاب بیگانه بودی.

 

۲)دانشجو جماعت از همه لحاظ بد بخته. فقط اسمش کلاس داره ولی موقع امتحان با چشمای پر اشک میشینی سر جلسه و .........

 

۳) یه ضد حال اسا سی. امسال روز دانشجو جمعه است.