اگه بیکاری بیا  این جا

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 27 فروردین ماه سال 1387 ساعت 10:04 AM

 

 

چهار شنبه ها ساعت10_8 کلاس دارم. تصور کنید من که باید ساعت 7 تو ایستگاه مینی بوس ها باشم تا ساعت 6:59 خابم. مجبورم در اوج ریاضت و تهذیب نفس از تعلقات مادی (تختخواب) دل بکنم و به سمت مکتبخانه عزیمت کنم.

 

 

همین هفته پیش وقتی از خاب پا شدم چشمام باز بود ولی نمیدونم چرا همه جا تاریک بود (فکر کنم بسته بود) جاتون خالی همچین درو کوفتم تو پیشونیم که همون موقع اشک تو چشمام حلقه زد و گولی گولی اشک ریختم.

 

 

خلاصه در عرض 60 ثانیه به سرعت برق و باد مقدار قلیلی صبحانه و مقدار کثیری البسه به تن کردم. بابام که از دور شاهد ماجرا بود و از شدت سرعت عمل من کاملا متعجب شده بود بهم گفت: دختر یکم زودتر از خاب پا می شدی که مجبور نشی اینجوری.....................

 

 

اگه دیرت شده تا سر ایتگاه میرسونمت. منم از خدا خاسته سرم و از اتاق بیرون آوردم و با لبخندی نه چندان ملیح ولی کاملا رضایت بخش پیشنهاد بابام و قبول کردم.

 

 

 

برای رسید به سر منزل مقصود سوار بر رخش بابام اینا شدم. بین راه بابام هر چی می پرسید می گفتم آره یا نه! مثلا پرسید امروز تا چه ساعتی کلاس داری؟ (این و بعدا فهمیدم)  منم که تو ماشین داشتم بقیه خاب دیشبم و می دیدم گفتم :آره!! بابام که کاملا از من قطع امید کرده بود دیگه چیزی نپرسید.

 

 

 

وقتی رسیدیم از ماشین که پیاده شدم ملت(دانشجوها)50 نفری منتظر مینی بوس بودند(چون بارون میومد مینی بوس نبود) دوستام با دیدن وجنات من پی بردند که من در عالم غیر مادی(هپروت) سیر میکنم بنابر این از بین جمعیت به طور وحشتناکی اعلام موجودیت کردند که متوجه حضورشون بشم.

 

 

 

نیم ساعت که پلک میزدی یه مینی بوس میومد ودخترا مثل قوم مغول حمله میکردند اصلا به آقایون اجازه نمیدادند سوار بشند.

 

 

 یه مینی بوس اومد جایی که پسرا ایستاده بودند نگه داشت بیچاره ها اینقدر ذوق کردند

 و تو خیال باطل خودشون فکر کردند که  اجازه نمیدند حتی  یه دختر هم سوار بشه.ولی میدونین چی شد؟ فقط یه پسر تونست سوار بشه

 

 

آخی!!! دلم براشون میسوزه. پسرای دانشگاه ما خیلی خانومند. بالاخره ما ساعت 8:40 بدون ثانیه تاخیر سر کلاس حاضر شدیم.

 

 

نتیجه گیری اخلاقی:

 

یه نتیجه بیشتر نمیشه گرفت اونم اینه که دیگه کلاس 10_8 نگیریم که اینجوری ضرر جانی_مالی و آبرویی داشته باشه.

 

چهارشنبه 14 فروردین ماه سال 1387 ساعت 10:19 AM

 

چند وقت پیش مامان بزرگم تصادف کرد. توی این تصادف پاهاش شکست. یکماه پاش تو گچ بود.بعد از یکماه که رفت گچ پاش و باز کنه دکتر گفته بود که هنوز استخوان های پاش جوش نخورده(چون سنش زیاده دیر جوش میخوره) و باید یکماه دیگه پاهات تو گچ باشه.

 

 

وقتی خبرو شنیدم خیلی ناراحت شدم.قضیه رو به آرامیس(داداشم) گفتم اونم خیلی تحت تاثیر قرار گرفت. اون لحظه یه حال و هوای تراژدی و غمگینی بوجود اومده بود.

 

 

 داشتم فکر میکردم. آرامیس پرسید به چی فکر میکنی؟ منم که اصلا حالم خوش نبود گفتم:ایشالا آدم تا جوونه پاش بشکنه که زود جوش بخوره. کاش مامان بزرگم تو جوونی پاش می شکست.(به به- به به!!!)

 

با خنده داداشم فهمیدم چیزی رو که نباید بگم گفتم. بعدش کلی خندیدیم جاتون خالی.البته + اندیش باشین به عمق مطلبم پی میبرین و میفهمین همچین بی راهم هم نگفتم.

 

 

نتیجه گیری سیاسی*اخلاقی*اجتماعی*ادبی:

 

1) این داستان واقعی است.بله واقعی است.

 

2) نوه ای دلسوزتر و مهربون تر از من وجود نداره

 

3) دختر اگه حرف نزنی نمیگن لالی(البته دور از جونم)

 

4) اگه کسی میخاد بگه براش دعا کنم من از صمیم قلبم براش دعا میکنم.