ظهر جمعه جاتون خالی کباب درست کردیم. تصمیم گرفتیم نهارمون و تو حیاط
بخوریم. قرار بود من و آرامیس
وسایل سفره رو که مامانم آماده کرده بود از تو آشپزخونه بیاریم تو حیاط. راستش نه من حال کار داشتم
نه آرامیس.
اون به من میگفت پاشو من به اون میگفتم پاشو
. اوایل خیلی مودبانه و رسمی از همدیگه خواهش میکردیم.![]()
آرامیس: مریم خانوم لطف کنید وسایل و شما بیارین
مریم: نه آقا آرامیس اختیار دارین تا یه بزرگتر اینجا نشسته من به خودم اجازه یه همچین جسارتی رو نمیدم.![]()
10 دقیقه گذشت. هر کدوم از دنپایی ها یه گوشه باغچه و حیاط افتاده بود![]()
(به دلیل رعایت شیونات اسلامی از ذکر جزییات معذورم)![]()
یکم که گذشت و نفسمون بالا اومد چشممون افتاد به شلنگ آب. اون بدو
من بدو اون جیغ
من جیغ تر!![]()
دوتایی با هم رسیدیم خندمون
گرفت گفتم حالا خوبه که هیچ کدوممون حال نداشتیم از جامون بلند بشیم و چسبیده بودیم رو زمین.
قربونت داداشی حالا که بلند شدی وسایلم بیار![]()
.
دیدم حالاست که شیر آب و باز کنه و من خیس بشم
. چون من تجربه قبلی خیس شدن توسط این مستکبر زورگو
(یعنی داداشم) و داشتم از تجربیات تلخ گذشتم
استفاده کردم و سریع یه پیشنهاد غیر معقول دادم و اونم قبول کرد![]()
.
قرار شد من وسایل و بیارم تا دم ایوون بدم به آرامیس
و اونم مسیرطولانی ایوون تا حیاط و طی کنه. ![]()
کارمون از اینجا شروع شد که من دو ساعت میرفتم تو آشپزخونه
یه قاشق میگرفتم دستم و میومدم تو ایوون آرامیس و صدا میکردم
و دستم و به زور از بین نرده ها( نه از بالا) رد میکردم
و در اوج مشقت اون یه دونه قاشق و میدادم به آرامیس دوباره میرفتم
قاشق بعدی رو می اوردم
.
بقیه وسایل سفره رو هم یکی یکی
به همین روشی که گفتم آوردم. تازه بعضی وقتها دست آرامیس بین نرده ها گیر میکرد و قاشق از دستش می افتاد زمین دوتایی با هم میگفتیم
وای کثیف شد از اوللللل(ل نشانه اهمیت کاره)
دوباره آرامیس قاشق و از رو زمین بر میداشت دستش و از بین نرده ها به زور
رد میکرد من قاشق و از دستش میگرفتم میرفتم تو
آشپزخونه وقاشق و می شستم و دوباره میومدم دستم و از بین نرده ها رد میکردم قاشق و میدادم به آرامیس و................![]()
پارچ دوغ رو که آوردم آرامیس خندش گرفت
و گفت : این یکی دیگه از بین نرده ها رد نمیشه کار کاره خودته آبجی.
گفتم نه داداش واسه اینم یه فکری کردم پاشو بیا
انگار مامانم از چشمام متوجه افکار پلید تو ذهنم شد و گفت خدا خیرت بده
پارچ و بده من میارم تا نشکسته.
ولی من با تاکید بر این جمله ی " کار آن کرد که تمام کرد"
اصرار داشتم پارچم خودم بیارم. آرامیس و صدا کردم گفتم بدو
بیا پارچ وبا همدیگه ببریم.
به مامانم میگه مامان خدا وکیلی من نمیدونم
پس فردا شو هر بد بخت مریم دلش و به چی این
بشر خوش کنه؟؟ منم جواب دادم هر چی که زنت دلشو خوش کرد. با اینکه جواب دادم ولی حرصم در اومد
و پارچ و گذاشتم لب ایوون تا میخورد زدمش
ولی چه فایده انگار دارم پشه باد میزنم ![]()
وقتی میخاست دستم و بگیره داد زدم مامان به این پسرت چیزی نمیگی
دستم شکست آرامیس با یه خنده تمسخر آمیزی
یواش در گوشم گفت آخه کجات بزنم نمیری؟؟![]()
خلاصه داشتیم دو نفری با هم پارج و می آوردیم اولش که از بس خندیدیم
پارچ نصفه شد. چند قدمی مونده بود تا برسیم پام گیر کرد
به یکی از همون دنپایی ها یی که.................؟؟؟
خدا رو شکر پارچ نصفه بود وگرنه مامانم با ماست یکی میشد چون آبهاش که بین راه ریخته بود و فقط ماست هاش ته پارچ مونده بود.![]()
تا اومدیم سفره رو پهن کنیم یکی دو ساعتی طول کشید
جاتون خالی خیلی به دلمون چسبید. غذامون و که خوردیم بابام پا شد بره اون طرف حیاط دنبال لنگه دنپایش بگرده. هنوز چند قدم نرفته بود که پاش پیچ خورد و نزدیک بود بیفته زمین.![]()

میدونید چرا؟ آخه یه لنگه از دنپایی های خودش پاش بود یه لنگه دنپایی از مامانم
و از اینجا بود که تازه داستان شروع شد . من
و آرامیس
اون روز تمام طب پزشکیمون به کار گرفتیم اول پای بابام و با بتادین ضد عفونی کردیم مامانم حرص میخورد میگفت: مگه پای باباتون زخمه که بتادین میزنین؟؟![]()
دست آخرم پای بابام و اتل بندی کردیم اونم چه آتلی. کاش میخهای چوبها نره به پاش!!![]()
الهی دورش بگردم بابام هی میگفت پام درد میکنه ولی ما (من و ارامیس) فکر میکردیم
داره خودش و واسه مامانم لوس میکنه
. تا اینکه پاش ورم کرد و دیگه نتونست پاش و بزاره رو زمین. بعد از ظهر رفت دکتر و با پای گچ گرفته اومد خونه.
این داستان ادامه دارد......................




