X
تبلیغات
رایتل
دست نوشته های جلب مریم
 
قالب وبلاگ

امروز خواهرم باید میرفت جایی کار داشت. الهه رو آورد خونمون که چند ساعتی پیش خاله مریم بمونه و باهاش بازی کنه. 


منم دیروز کیک و شیرینی پخته بودم و دیگه پاهام جون نداشت که بدو بدو کنم. مونده بودم با بچه چه بازی بکنم. 


یه بشقاب برداشتم و توش یکم لواشک و پفک و کیک و شیرینی و خیار  گذاشتم. چشمای الهه رو بستم که مزه ها رو تشخیص بده.


اینجاش جالبه. اول لواشک و گذاشتم تند گفت لواشک. گفتم نه خاله بگو چه مزه ای گفت: ترش. بعد شیرینی و گذاشتم گفت شیرین. بعد پفک و گذاشتم گفت خوشمزست گفتم بگو چه مزه ای. گفت شوره......


بعددددد کیک و گذاشتم دهنش یکم خورده میگه مزه نمیده!!!!!! منو میگی ترکیدم از خنده. خون جلو چشمامو گرفته بود


 چشماشو باز کردم گفتم خاله این مزه نمیده .خیلی بامزه و مصمم گفت نع.


آخه من چی بگم به این بچه؟؟؟ دیروز چهار ساعت تمام داشتم کیک و شیرینی میپختم از خستگی دیگه جون نداشتم. اونوقت این بچه یه نع گفت و منو از زندگی سیر کرد.


خوبه سعید نبود وگرنه با الهه جفت میشدن و دیگه................

[ دوشنبه 15 آبان‌ماه سال 1391 ] [ 12:42 ب.ظ ] [ مریم ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ