X
تبلیغات
رایتل
دست نوشته های جلب مریم
 
قالب وبلاگ

سلام به همه. خوبین؟

خیلی خوشحالم. همین...!!! 

دیشب رفتیم خونه پدر شوهرم اینا که از مشهد اومده بودن. .وقتی سعید از سر کار برگشت داشتم غذا میپختم از بس عجله کرد قابلمه رو گذاشتم رو بخاری و رفتیم اونجا.


 هی مهمون پشت مهمون. منم گشنه!!! هر چی ایما اشاره سعید پاشو.نخیر....

یه لحظه مثل تو فیلما رفتم تو آشپزخونه و اشاره کردم بیا.




گفتم من دارم ضعف میکنم چرا نمیریم.غذامون 4 ساعته سر بخاری. سوخت. 

در یخچال و باز کرده جعبه کیک و آورده بیرون. یه کیک خوردم. 


میگم بریم؟ میگه: مگه گشنت نبود کیک خوردی سیر شدی. دیگه عجله نکن واسه رفتن.

منو میگی.


خلاصه با هزار زحمت؟؟؟!!! ساعت 10:30 مهمونا رفتن. همین که در و باز کردیم داییش اینا اومدن.

 سعید گفت زشته بریم بشینیم. هیچی نگفتم فقط از اون نگا معنا دارا کردم. 


گفت: نه حالا که فکراشو میکنم همچین لازمم نیست بمونیم. گشنمون.میریم. دایجون خداحافظ.



سوار موتور که شدیم. هوا حسابی سرد بود. ولی واسه جبران مافات!! گفتم باید منو ببری تو خیابونا تاب بدی. 


سعیدم نامردی نکرد اینقد زیکزاک میرفت.(موتور نبود جاش اسب گذاشتم) منم محکم گرفته بودمش و از لجش ذوق میکردم و الکی میخندیدم!!! 



رسیدیم به مغازه دوستش. جاتون خالی رفتیم دلی از غذا!!! پر کردیم!!  وقتی اومدیم بیرون گفتم سعید جان من خوب شدم  



دیگه به خونت تشنه نیستم . نیازی نیست دیگه بریم تاب بخوریم تو این هوای سرد اذیت میشی عزیز دلم!!

چرا خشانت!!! مگه مهربونی چشه یا گوشه؟!!


سعید: حالا من بد شدم!!!( کلی پول پیاده شده بود) 

[ چهارشنبه 13 دی‌ماه سال 1391 ] [ 08:08 ق.ظ ] [ مریم ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ