X
تبلیغات
رایتل
دست نوشته های جلب مریم
 
قالب وبلاگ

امروز برای تعویض روحیه ام رفتم بازار. صبحش سعید ازم پرسید میخای چیزی بخری؟ منم گفتم: نه. با خاله میخام برم. اون خرید داره. من چیزی لازم ندارم.

هر وقت میگم چیزی لازم ندارم سعید بیشتر نگران میشه. رفتیم ی مغازه که لباس فروشی که جدید باز شده بود. ساپورت داشت 60 هزار تومن. میگفت تهران 300 هزار تومن. ولی نمی اززید. رفتیم مغازه کناریش لباس های مجلسی شیک داشت.

یهو چشمم افتاد به ی بافت زمستونی خیلی خوشگل. دیگه هیچی نه میشنیدم نه میفهمیدم. خلاصه قیمتش یکم بیشتر از یکم گرووووووووووووووووون بود. ولی چشمم گرفته بود. به نظرم هم جنسش عالی بود هم خانومه میگفت کار ترکاست!!!!(ترکیه).

و این شد که زنگ زدم به شوهری. و کلی براش توضیح دادم که خیلی خوشگل. چشمم گرفته. بخرمش. سعید گفت: جنسش چطوره؟ گفتم من کار ی به جنسش ندارم. بخرم دیگه؟ تو رو خدا. نه نگو دیگه سعید. ی بله بگو من ذوق کنم. سعیدم دستش بند بود. واسه اینکه من کمتر حرف بزنم گفت باشه بخرش. 

منو میگی ذوققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققق رو ابرا ترکیه بودم!!!!!

حجم عکساش یکم بالاست. میزارم تو ادامه مطلب

عکسش خیلی معلوم نیست. خودش خیلی خوشگل. سنگ دوزیش توی شب خیلی خوشگله. 

به نظرتون چقدر می ارزه؟

 

[ چهارشنبه 24 مهر‌ماه سال 1392 ] [ 11:16 ق.ظ ] [ مریم ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ