X
تبلیغات
رایتل
دست نوشته های جلب مریم
 
قالب وبلاگ

جمعه ظهرخونه پدر شوهرم نهار دعوت بودیم. خواهر شوهرمم بود. هوا هم آفتابی بود جاتون خالی نشستیم روی حیاط و  تا تو چشمامون انار خوردیم. پکم از انارها رو هم که ترش بود آب گرفت و ریخت تو لیوان و تعارف کرد. من اولش گفتم نمیخام . و پاشدم اومدم تو آشپزخونه کمک مادر شوهر. 

 

چند دقیقه بعدش پدر شوهر با سه تا لیوان آب انار اومد تو آشپزخونه و اولیشم داد دست من. هر چی میگم نمیخام. اصرار که بخور.   خلاصه لیوان و برداشتم و اومدم بیرون نشستم کنار خواهر شوهرم و بهش میگم ی کباب میخاین به ما بدین تا تو جیگر ادم و سوراخ میکنید!!!!!(البته شوخی بود من خانواده همسری و اندازه خانواده خودم دوست دارم)

 

خلاصه جاتون خالی نهار دلچسبی هم خوردیم.بعد نهار  سعید با بچه خواهرش گل یا پوچ بازی میکرد. که یکم یکم کار به یار کشی رسید و بچه از تو بازی حذف شد. من و سعید. خواهر شوهرم و پدر شوهرمم. بچه هم قهر کرده بود  نشسته بود فیلم دایناسور ادم خار و می دید. 

خلاصه سعید نمیدونم بر چه حسبی آروم میزد رو صورتش بعد میزد رو دستای اونا و سریع میگفت این پوچ و اون پوچ و اون گل. هر دفعه هم باورتون نمیشه درست میگفت. 

خواهر شوهرم گفت بزار این دفعه منم مثل سعید بکنم. چنان شپلقققققققققققق زد تو صورتش که جای انگشتاش رو صورتش موند. ترکیدیم از خنده گفتیم رو صورت یواش بود. رو دستا محکم میزد. 

و نهایتا پدر شوهر هم خاست شیوه سعید و در پیش بگیره. وقتی من و سعید دستامون و آوردیم جلو. پدر شوهر چنان محکم زد رو دست سعیدو گفت این پوچ که من ترسیدم و سریع مشتم و باز کردم و گفتم بابا بخدا تو دست من گل نیست. اون لحظه بود که خیلی خندیدیم و  اشک از چشمامون راه افتاد.

 امشب بازم شیفت شب کاری. بازم شبهای بی تو. خوابم نمیبره.دلم میگیره سعید.  (این الان حس منه)  نمیدونم چرا بعد یکماه هنوز عادت نکردم.

 

و امااااااااااااااااااااااااااااااااااااجوک:  

 به مامانم میگم : گشنمه میگه : عزیزم نون هس ، تخم مرغ هس ، روغنم هست برو هر چى دوس دارى درست کن بخور!!!!

[ سه‌شنبه 12 آذر‌ماه سال 1392 ] [ 11:09 ب.ظ ] [ مریم ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ