X
تبلیغات
رایتل
دست نوشته های جلب مریم
 
قالب وبلاگ

امشب سعید رفته کار. وقتی میره دلم میگیره عصری رفتم خونه مادر شوهرم. آخرین قسمت سریال آوای باران و دیدیم  و پدر شوهرم منو رسوند خونمون.   

به سعید اس دادم که من رسیدم خونه و سعید زنگ زد.   

زنگ زد و با ی لحن مهربانانه!!! گفت خب تعریف کن ببینم باران چی شد؟ منم با هیجان خاصی داشتم براش تعریف میکردم و سعید هم  هر از گاهی ادامه حرفامو و میگفت و من اصلا متوجه نمیشدم که سر کار سریال و دیده  

 

 تا اینکه گفتم بارانم به باباش رسید و سعید گفت آره حالش بد شد وبردنش بیمارستان خب.....

من و میگی: 

اون و میگی: 

یعنی دلم میخاست.

یک ساعت بعدش اینکه اس داد برو ببین نمرات من اومده.  

اس دادم خرج داره. ی شارژ برام فرستاد.  

اس دادم: بقیشو نقدی حساب میکنی؟ 

دیدم فایده نداره. زنگش زدم و ذوق کردم که چقدر زود کارت گیر کرد.

خلاصه گفتم خرج داره 50 تومن (با در نظر گرفتن اینکه دیروز پول بهم داده بود)(اشاره به از آب گل الود ماهی گرفتن)

گفت باشه. 

من که میشناختمش گفتم 50 نقد فردا صبح نه در زمان نامحدود

خندش گرفت. گفت باشه. 

گفت: نمره ها رو زدن. 

گفتم بله 

دو تا نمره هاش و به مزایده گذاشتم و چیکار داری تا اومدم بگم یک ربعی طول کشید. 

یکیشم الکی ترسوندمش که افتادی و اونم گفت اگه افتاده باشم پول بهت نمیدما و اینگونه شد که من مجبور به اعتراف شدم و پول خود را زنده کردم. 

قربون خنده هات برممممممممممممممممممم. ارزش خنده هات برام بیشتر از پول.  

خواننده های خاموش لطفا روشن شن!!!!

[ پنج‌شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1392 ] [ 01:31 ق.ظ ] [ مریم ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ