بعد از یک هفته کاری بالاخره امروز وقت کردم چادرم و بشورم!!! شبها وقتی میام از بس خستم بیهوش میفتم
کنار بخاری(آتشکده عشق)!!
واسه عملی کردن این تصمیم خیلی ریاضت کشیدم و با خودم مشاوره کردم! اما بیشتر از اون خجالت کشیدم که با این چادر برم بیرون.
چادرم و شستم انداختم رو بند. جاتون خالی مامانی امروز آش پخیده بود( رفتیم تو حیاط خوردیم.هوا افتابی بود). سر سفره خواهرم به مامانم گفت:مامانم یه چی میگم
ناراحت نشو
اما بچم صورتش و با چادرت تمیز کرده.
من و میگی یه لحظه دیگه چشمام جایی و نمیدید.
(خون جلو چشمام و گرفته بود).
الهه جون .
لطف کرده بود قسمتی ازحمات من و سبز کرده بود.
نتیجه گیری توهمی:
ایشالا خواهرم چادرم و میشوره