امروز17/10 دومین امتحانم و دادم. درجه مخوفیت این یکی کمتر از قبلی بود.
پسره کنار دستم برگشته به دوستش میگه مهدی رشته من چی بود؟ دوستشم حسابی براش مایه گذاشت و گفت هوا فضا!!!!!!پسره گفت یادمه یه مدیریت داشت. نداشت؟
دوستشم گفت: همون دیگه مدیریت صنعتی هوا فضا!!
یکی از مراقبا دقیقا بالای سرهمین هوافضایی ایستاده بود. وقتی خاستم برگم و بدم تا منتهی الیه خم شده بود رو صندلی تا بتونه برگه منو که دست مراقبه بود بخونه.
پیش خودم گفتم: بدبخت من اگه چیزی بلد بودم
که...........
سلام به همگی. دیروز اولین امتحانم و دادم
.از بس این درس سخت بود .
خیلی از بچه ها نیومده بودند.
فقط دو ردیف صندلی ها پرشده بود.
وقتی برگه ها توزیع شد چشما ی همه گرد شد .
فقط 8 تا تستی داشت و 5 تا تشریحی.
همه از جمله خوده من به امید تستی ها اومده بودیم که با شکست درسی مواجه شدیم.
5 تا از تستی ها. رو با امدادهای غیبی درست زدیم و 3 تا باقی مانده رو هیچ کسی بلد نبود.
تشریحی ها هم که............. سوال اخر به نظرم خیلی راحت اومد..
گفتم آخجون دلشون به حالمون سوخته.
تند تند جای گذاری کردم و نوشتم.(خوشحالی کاذب).
یکی از پسرا از دخترا پرسید نسبت فروش چیه؟!!!
این سوالی بود که هیچ کسی نتونست براش جوابی پیدا کنه. جالبیش به این بود که من اصلا این نسبت فروش و ندیده بودم
و با اعتماد به نفس بالا حلش کرده بودم!
این از اولیش. امیدوارم بقیش و خدا به خیر بگذرونه.
نتیجه گیری درسی::
من گناه دارم. اخه من جوونم. دلم میخاد پاس شم. .
نتیجه گیری عقیدتی::
برام دعا کنید.(سفارشی)
با نزدیک شدن امتحانایپایان ترم غم عجیبی راسر وجودم و فرا گرفته
. اما این ترم تصمیم گرفتم طبق برنامه ریزی
دقیق!!! درس بخونم و موفق بشم!!!!!!!!!
اگه من از یک هفته پیش روزی 100 صفحه درس میخوندم میتونستم تا اخر این ماه 4 تا از 6 تا کتابام و تموم کنم.
2 تا کتابامم هر کار کردم نشد تو برنامم جا بدم
.نشد دیگه.چیکار کنم؟!
تازه اگه غذا نخورم و نماز نخونم
و دستشویی نرم
و مهمونی نرم و 4 ساعت بخابم
میتونم روزی 80 صفحه درس بخونم
. دوباره 20 صفحش میمونه!!!!
وای خدا جونم منو خیلی دریاب.نزار سه ماه شادیم
با نتایج این امتحانا خراب بشه.
تا 29 دی اگه نیومدم بدونید امتحانات خیلی نفس گیر بوده ......
باورتون نمیشه ولی دور تا دور دانشگاه اصلا دیوار نداره.فقط موندم این سر در عظیم و جثه رو بدون دیوار چه طوری علم کردند؟؟؟
با لباسای تمیز و اتو کشیده میری دانشگاه و به طرز وحشتناکی بر میگردی خونه
انگار که گرفتار طوفان شن شده باشی
از سر تا پات گرد و خاکی و کثیف.
یه روز اومدم خونه با همین وضعیتی که گفتم مامانم گیر داده بود تو مگه دانشگاه نرفتی چرا اینقدر لباسات خاکیه؟؟چرا هر چی زنگ میزنم در دسترس نیستی؟؟
آخه من درد دلم و به کی بگم؟؟ ذره ذره آب شدم
تا ثابت کردم که دانشگاه بودم.
اونجا چون وسیله تفریحی نداریم و امکاناتش در حد صفره و از اونجایی که من خیلی بچه اروم و متواضعی هستم
اصلا اگه بگی من سراغ جک و جونورای
اونجا میرم نمیرم
خدا نکنه من یه چیز جدید ببینم اگه نترسم میگیرمش
و دنبال بچه ها وای اینقدر کیف میده.
(اینه اعصاب من) یه عمری شیمی و فیزیک و ریاضی
(خداییش ریاضی نخوندم) بخون آخرش چی؟ یه بیابون دره ای پشت یه کوه چهار تا آجر گذاشتند رو هم و قشنگیش به اینه که اعلام پذیرش دانشجوهم میکنه.