X
تبلیغات
رایتل
دست نوشته های جلب مریم
 
قالب وبلاگ

نِق نِق، نِقم میاد. اینقده خونه تکونی دارم . اینقده نمیدونم از کجا شروع کنم.        اینقده سعید نیست. اینقده حالشو ندارمممممم. 

دیشب تولد بابا جونم بودم.  الهی من فداش بشم خیلی مهربون.    عاشقشم.رفتم بازار برا تولدش ی شلوار خریدم و رفتم خونه مامانم. الهه جان هم اونجا بود.    

از اونجایی که میدونستم بابام تولدش و یادش نیست. میخاستم سورپرایزش کنم خیر سرم. داشتم نماز میخوندم. الهه داشت نقاشی میکشید   به مامانم گفت: مادر جون مداد تراش داری؟  

مامانمم گفت: تو کیفمه بردار.که یهو دیدم الهه در اتاق و محکم بست و با سرعت رفت پیش مامان و بابام و گفت:      

مادر جون این کادو مال کیه؟  مال منه؟  به کی میخای بدی؟و در مدت زمان میکرو ثانیه بازش کردو گفت 

اِ این که شلوار باباجان.  فکر کردم عروسک.  مال من نیست باباجان بگیرش.   

  

منم تو نماز هر چی به الهه اشاره کردم که نرو  . اومده جلو من ی نگاه کرد ولی انگار معنای نگاهمو نفهمید    واسه اینکه کمتر بال بال بزنم فقط گفت چَشم خاله و رفت.   

 

هم خندم گرفته بود هم گفتم چَشمت و بوق خاله.  یه لحظه آرزو کردم کاراگاه گجد بودم دستام همچین دراز میشدن که الهه رو میگرفتم.     

قرار بود بعد که سعیدم  کیک خرید کادو رو با هم بدیم به بابام. وقتی سعید  اومد بهم گفت: کادو رو دادی مریم؟ گفتم اِی سعید جان. نپرس. نپرس که......

[ چهارشنبه 2 اسفند‌ماه سال 1391 ] [ 07:29 ق.ظ ] [ مریم ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ