دست نوشته های جلب مریم
لوگوی وبلاگ
لوگوی وبلاگ
دست نوشته های جلب مریم

مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

چند روز پیش با اقای همسر رفتیم پارک. تو راه یکم کیک و.. گرفتیم که بخوریم. که یکدفعه چشمم افتاد به یه بسته پاستیل که شبیه کرم بود. کرمش خیلی مهربون و خنده رو بود.خیلی خوشم اومد و با اصرار فراوان خریدمش. خریدن همانا و شیطنتای من همانا.  

تو مسیر یکیش و میزاشتم دهن سعید و بهش میگفتم:حالا کی کرم داره؟؟ دیدی کرم داری! سعیدم هم خندش گرفته بود هم میگفت:اینا رو نخور ضرر داره دختر. 

شبش رفتیم بیرون غذا بخوریم تا اومد بره دستاش و بشوره و بیاد چند تا کرم و گذاشتم وسط بشقاب برنجش.یکمشم دور تا دور بشقاب خودم چیدم و با چنگال میخوردم.بقیشم گذاشتم تو لیوان تو سالاد تو ماست و... حیف که عکسشو  ندارم.خیلی رنگی و خوشگل شد. چقدر خندیدیم جاتون خالی...... 

[ دوشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1391 ] [ 11:18 AM ] [ مریم ]

سلام.چطورین؟ 

دیروز صبح سرم داشت میترکید یه قرص مسکن خوردم و بعد اقای همسر اومد دنبالم و قرار شد نهار بریم خونشون. نهار و که خوردیم دیدم سرم یکم بیشتراز صبح داره میترکه  یه قرص مسکن دیگه خوردم و استراحت کردم. 

ساعت چهارشد و داشتم میمردم از سر درد   که باز یه مسکن دیگه خوردم و رفتیم باغ پدر شوهر.یکم که گذشت بهتر شدم و انگار این مسکن خوردن من یه انرژی مضاعفی بهم داد و شاد و شنگول شدم(خودمم توش موندم)   

پدر شوهر داشت علفای باغ و میکند. من   و سعیدم رفتیم کمکش(در حد تعارف). سعید علفایی که گل کرده بود و میکند دسته میکرد و با خنده تقدیم میکرد به من . منم جلب!! بهش گفتم مرسی گلم خودت علفی!!!!!! 

پدر شوهرم رو به مادر شوهر کرد و گفت: نگاه کن این دو تا مثلا دارند کار میکنند هی گل بهم دیگه تقدیم میکنند. مریم   کار نمیکنی نکن بزار حداقل سعید کار کنه. گفتم بابا من نشستم کنارش   انرژی بگیره مضاعف کار کنه!!! 

مادر شوهر دو تا لیوان چایی اورد و نشستیم با هم چایی خوردیم. پدر شوهر گفت:نگاه. کاراشو ما میکنیم چاییشو واسه یکی دیگه میارند. منم   گفتم بابا. ما باید چایی بخوریم جون بگیریم بریم تا اونطرف باغ واسه شما چایی بیاریم!!!

دیوار به دیوار باغ پدر شوهر باغی که به قباله من کردند. پدر شوهر علفای باغ و میکند و از دیوار پرت میکرد تو باغ کناری. منم بهش گفتم:بابا. گفت:بله؟ گفتم طوری نیست؟ گفت چی؟ گفتم علفا رو میریزی تو باغ مردم طوری نیست. خندش گرفت... 

بعدشم جاتون خالی سبزی از باغ چیدیم و عصرانه کوکو سبزی درست کردیم. ولی چسبید به ماهیتابه و تیکه شد. مادر شوهر ناراحت بود که چرا اینجوری شد. پدر شوهر گفت:مریم تا حالا این مدلی کوکو خوردی؟ گفتم :زیاددددددددددددددددددددد. همشون خندشون گرفت. 

کلا دیروز روز خوبی بود. خدایا شکرت......

[ شنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1391 ] [ 10:11 AM ] [ مریم ]

سلام به همگی.خوبین؟ 

چند روز پیش داشتم حیاط و میشستم که آقای همسری اومدند.الهه خانومم(بچه خواهرم)  اینجا بودن و داشتند گلهای حیاط و هرس میکردند با دست!!. آقای همسر میخاست بره تو ولی کف کفشاش کثیف بود. 

کفشاش و پایین پله در اورد و با دنپایی اومد تو. با هم رفتیم تو و یکم که نشستیم دیدیم الهه با هیجان خاصی اومد تو بغل همسر و گفت :اقا سعید کفشاتو که گذاشته بودی پایین پله برات اوردم. گذاشتم پشت در!!!!!  

من:  سعید:  الهه:

خیلی منون که اینققققققققدرررر کار اضافه میکنی وروجک!  

قضایای پشت پرده:من الهه: بازم من: و الهه:

[ یکشنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1391 ] [ 11:34 AM ] [ مریم ]

دیروز اولین ماهگرد ازدواج من و سعید بود. با مادر شوهر هماهنگ کردم که یه کیک بپزم و برم خونشون که وقتی سعیدم اومد غافلگیرش کنم. مادر شوهر هم زحمت کشید و تو هوای بارونی دیروز یه آش رشته خوشمزه پخت.جای همتون خالی بود.

خلاصه پدر شوهر گفت مریم بدو کفش و لباساتو قایم کن که سعید الان دیگه میاد. صدای در اومد.رفتم تو اتاق. سعیدم اومد. از راه رسید رفت توی اشپزخونه گفت مامان میخاست بزاری مریمم بیاد بعد اش بپزی. 

پدر شوهرم جلب:گفت مگه مریم نباشه ما نمیتونیم اش بخوریم. سعید نشست رو مبل و گفت:مریم اینجاست. نه؟ رفتارتون خیلی تابلوا. که یکدفه خواهر شوهر خندش گرفت و گفت مریم بیا سعید فهمید. 

منم از تو اتاق پریدم بیرون و بهش گفتم ای ناقلا..... حالا نگو سعید یه دستی زده بود. و این خواهر شوهر کار و خراب کرد. 

خلاصه آش و خوردیم و بعد از یکساعت خواهر شوهر کیک و اورد و منم کادوهایی که براش خریده بودم و قایم کردم و یهویی بهش گفتم تقدیم به همسر مهربونم...  حسابی سورپرایز شد. اصلا انتظارشو نداشت.کلی کیف کردم که ذوق زده شد. بعدم کیک و خوردیم و رفتیم تو پارک کفتر هوا کردیم!!!!!(اشاره به دو کفتر عاشق)... 

البته سعید گفت میخاستم بیام خونه بعد برم بازار برات یه چیری بخرم که نشد و از این بابت ناراحت شد. کلی دلداریش دادم. که من از صبح تو خونه بودم شما که اینجا نبودی که بخای بری و..... تهش گفتم: مهم نفس کار حالا یک روز این ور اون ور تر نداره . گفت ای شیطون. عاشق همین شیطنتاتم بلا..    

کلا من این شکلی ام از بس که خوبم!!! 

       

[ یکشنبه 20 فروردین ماه سال 1391 ] [ 09:31 AM ] [ مریم ]

سلام به همگی. خوبین؟ دلم براتون حسابی تنگیده. بخصوص برای دوستای خوبم صدف جونم و رکسانا جونم. 

راستش خبر مهم این بود که......این بود که....................................... 

ما نیز متاهل شدیم. یعنی متاهلمون کردند!!!! جای همگی حسابی خالی بود. هنوزم که هنوزه باورم نمیشه تاهل دار!! شدم. 

به امید خوشبختی همه جوونا......................بزن دست قشنگرو....

[ شنبه 27 اسفند ماه سال 1390 ] [ 10:30 AM ] [ مریم ]

سلاممممممممممممممممممم.یه خبر خیلی مهمممممممممممممممممممممم. 

فعلا نمیگممممممممم.اصرار نکنید!!! دستمو ول کن!! نمیگم!!

[ پنجشنبه 11 اسفند ماه سال 1390 ] [ 6:43 PM ] [ مریم ]

سلام به همگیییییییی.چطورین؟؟؟ 

سه هفته است دندون عقلم بیچارم کرده. من اگه عقل نخام باید چیکار کنم؟؟؟ دیروز رفتم دکتر گفت یه عکس از تمام دندونات بگیرر. از منشی پرسیدم کجا باید برم؟ گفت اونطرف.حالا کدوم اتاق و کدوم طرف خدا داند؟!! خیلی زحمت کشید. حداقل اگه یکم  گردنش و خم میکرد من متوجه طرف میشدم! 

خلاصه من رفتم توی یه راهرو هر چی نگاه به اتاقای اونجا کردم نمیدونستم کجا برم؟؟ یهو یه خانومه ای از تو یکی از اتاقا اومد بیرون پرسیدم کجا باید برم گفت اینجا. در اتاق و باز کردم . یه اتاق بزرگی بود هیشکی توش نبود یهو ترسیدممم. 

یه در دیگه اونجا بود هر چی در زدم کسی جواب نداد  خودم فرمودم تو اتاق. دیدم منشی داره میگه خانوم .... منم از پشت سرش گفتم:بله!!! 

جا خورد گفت خانومی اینجا چیکار میکنی!! گفتم خودمم نمیدونم 

خلاصه عکس گرفتیم و نتیجش این شد که باید جراحی کنم  

  

الهه عکس دندونام و دید میگه:خاله این چیه؟ میگم عکس دندونام. میگه دندونات؟ میگم اره. میگه پس چشمات کو؟؟ میگه چرا عکس گرفتی؟ میگم خاله دندونام و مسواک نزدم کرم خورده!!!! حالا گیر داده بود خاله کرمش کو؟؟؟  

حالا حساب کنید پرتقال فروشششششششش!

[ دوشنبه 8 اسفند ماه سال 1390 ] [ 08:36 AM ] [ مریم ]

رستوران چشم‌انداز چند دوست قدیمی که همگی ۲۰سال سن داشتند می‌خواستند باهم قرار بگذارند که شام را با همدیگر صرف کنند و پس از بررسی رستوران‌های مختلف سرانجام باهم توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زیرا خدمتکاران خوشگلی دارد.  

١٠سال بعد که همگی ۳۰ ساله شده بودند دوباره تصمیم گرفتند که شام را با همدیگر صرف کنند. و پس از بررسی رستوران‌های مختلف، سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زیرا غذای خیلی خوبی دارد.  

١٠ سال بعد در سن ۴۰ سالگی، دوباره تصمیم به صرف شام با همدیگر گرفتند و سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زیرا محیط آرام و بی‌ سر و صدایی دارد.  

۲۰سال بعد در سن ۶۰ سالگی، دوباره تصمیم گرفتند که شام را با هم بخورند و سرانجام پس از بررسی رستوران‌های مختلف تصمیم گرفتند که به رستوران چشم‌انداز بروند زیرا هم آسانسور دارد و هم راه مخصوص برای حرکت صندلی چرخدار.  

 و بلاخره ۲۰ سال بعد که همگی ٨٠ ساله شده بودند یکبار دیگر تصمیم گرفتند که شام را با همدیگر صرف کنند و پس از بررسی رستوران‌های مختلف سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زیرا تا به حال آنجا نرفته‌اند!!!   

یه سوال: تعریف شما از خوشگلی و قشنگی چیه؟ لطفا نظرتون و بگین...

[ یکشنبه 30 بهمن ماه سال 1390 ] [ 11:58 AM ] [ مریم ]

سلام به همگی.خوبین؟خوش میگذره؟ 

پنج شنبه شب واسه شام مهمون داشتیم. نمیدونم چرا اون روز حس خوبی داشتم.شب تولد هم بود منم  زرنگ!! یهو هوس کردم کیک بپزم.  

زنگیدم به دختر عموم رفتم تو اموزشگاه. داشت واسه جشن تولد دختر داداشش کیک عروسکی درست میکرد. اون یکی بچه داداشش هم صداش دراومد که منم میخام. منم که کیک میخاستم. خلاصه از 11صبح تا 5 عصر ما 6 تا کیک خوشگل درست کردیم...  

من که حداکثر تلاشمو برای استفاده از تمام ظروف انجام دادم . و کلی طرف کثیف کردم. دقیقه یکبار میرفتم کنار فر میگفتم سوختتتتتتتتتت.فر وخاموش میکردم   . دختر عموم مجبورم کرد 45 دقیقه واسه کیک خودم بشینم کنار فر تا نسوزه! 

منم که جلب هویج رنده کردم ریختم رو کیکش . خلاصه کلی خوش گذشت جاتون خالی.واسه خامه زدنم هر چی قالب داشت خامه زدم ببینم شکلش چطوری میشه.یه کیک خنده داری شد. هر گوشش یه نقشی داشت.که به دلیل بد اموزی از گذاشتن تصویر جدا معذوریم. 

بعدا که ترمیم شد. این شد..... 

چطوره؟؟ خیلی خوشمزه شد.جاتون خالی.کلی به دختر عموم امیدوار شدم!!!!!  

 

انواع سفارشات پذیرفته میشود!

[ یکشنبه 23 بهمن ماه سال 1390 ] [ 11:58 AM ] [ مریم ]

سلام به همگی.حالتون خوبه؟ 

امروز گفتم یه زنگی به دوستان قدیمی بزنم ببینم کدوشون در قید حیات اند؟! به پریسا زنگیدم مامانش گفت میره سر کار پرسیدم چه کاری؟ گفت ایران خودرو. به به......  

به سعیده زنگیدم نمیدونم چرا مدلش اینجوری هر دفعه من میزنگم مامانش میگه بعدا خودش باهاتون تماس میگیره!!!!  

زنگیدم به سمیه دوستم(از دوستای قدیمیم که کلی با هم خاطره داریم). یه نیم ساعتی حرف زدیم کلی خندیدیم بیاد خاطرات گذشته.بهش گفتم عروس شدی خانوم شدی یا هنوز میگی میخندی؟!!! گفت:نه دیگه مجبورم با فامیل شوهرم خانوم باشم ولی اینور همچنان خل و چلم!!! 

 

بهش گفتم تو نمیخای عروسی کنی بری سر خونه زندگیت؟ خستم کردی!!!!!! 

گفت چرا 25 اسفند عروسیمه. خلاصه یه عروسی در پیش داریم ولی اصلا حس عروسی رفتن ندارم. نمیدونم چه بهونه ای جور کنم واسه نرفتنم.....  

چرا بلوگ اسکای اینجوری؟ هر دفعه من نظرامو تایید میکنم یکی دوتاشو قورت میده. نیست!!!

[ شنبه 15 بهمن ماه سال 1390 ] [ 10:56 AM ] [ مریم ]

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>

<

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>

<

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 45990



آمارگیر

آمارگیر

قالب وبلاگ