X
تبلیغات
الی گشت
رایتل
دست نوشته های جلب مریم
 
قالب وبلاگ

خدا من و از این کابوس شبونه نجات بده...... 

کم کم دیگه دارم مریضی اعصاب میگیرم. 

خدایا از کسانی که باعث شدن ارامشم از بین بره نگذر. خدایا جز تو خدایی ندارم.  

نفرین بر تو......نفرین بر تو 

ایشالا داغ ... رو دلت بمونه. 

ایشالا روز خوش نبینی. 

شبانه روز نفرینت میکنم. 

تا عمر دارم نمیبخشمت. 

تاوان سختی دارم میدم

[ سه‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1394 ] [ 11:59 ق.ظ ] [ مریم ]

واسه من و زندگیم دعا کنید. 

همین.................. 

دیگه حوصله نت هم ندارم. برای همیشه اینجا تعطیل...

[ پنج‌شنبه 2 مهر‌ماه سال 1394 ] [ 12:52 ب.ظ ] [ مریم ]

سلام  دوستای مجازی. خوب هستین. من که حسابی گرفتار بچه داری شدم. 

پسرگلمم خیلی شیطون شده. فداش بشممممممممممممممممممممممممممممم. خیلی بامزست کاراش. 

پسرم شبیه بچگیا باباش. دوستم بهم گفت خیلی زوره بچه  شبیه باباش بشه. گفتم با این که شبیه باباش میتونم کنار بیام ولی  اینکه اولین کلمه بگه عمه نه!!!  

نیما اولین کلمه  گفت عمه. افسردگی بعد از زبون باز کردن بچه گرفتم. ی نوع افسردگی جدید. هر چی میگم عمه نه مامان. میگه عمه.

[ یکشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1394 ] [ 10:13 ق.ظ ] [ مریم ]

دیشب یاد خاطره ای افتادم که براتون میگم: 

پارسال من و سعید هوس کردیم ترشی خونگی درست کنیم. حالا به هر دلیلی  که نمیدونیم  به چه دلیلی ترشی ها بعد ی مدت کپک زد و همشو ریختیم دور. و نزدیک صد تومن ضرر!!! کردیم. مادر شوهر و مادرم به داد روحیه ای خراب ما رسیدن و کمکهای خانگیشون و به دست ما رسوندن و ما کلی کیف کردیم. 

امسال ما هوس کردیم شربت آلبالو درست کنیم.  به یکی گفتیم چند کیلو (کم4کیلو) البالو بیار اونم چنننننند کیلوییییییی اورد برامون. خلاصه دیشب درست کردیم رنگش قشنگ نشد طعمشم خیلی خوب نشد. ولی خیلی شدددددددددددددددد.  

 

قرار بود یه شیشه شو به مامانمو مامانش بدیم که منصرف شدیم. دیشب به سعید میگم بیا امسالم دوباره بهشون البالو بدیم. اونا دوباره میگن از سالهای دیگه نمیخاد درست کنید خودمون براتون میاریم.... 

و من و همسری تصمیم گرفتیم ابغوره و رب را نیز طی همین روند پیشرفتی رو به جلو ببریم. اینگونه شد که ماخرسندشدیم و با رویی گشاده به خواب رفتیم!!!! 

باشد که رستگار شویم 

نمیدونم چرا جدیدا اینقد وابسته سعید شدم. وقتی نیستش واقعا حس خوبی ندارم و فقط دلتنگشم. ساعت شماری میکنم تا برگرده. دیشب فقط دو ساعت خابیده و صبح ساعت چهار بیدار شده سحریشو خورده و نمازشو خوند و رفت سر کار تااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا هشت شب. هلاک از گرما وتشنگی برمیگرده خونه. کاش ماه رمضون تموم شه خسته شدم.....

[ سه‌شنبه 23 تیر‌ماه سال 1394 ] [ 12:10 ب.ظ ] [ مریم ]

دلم تنگ شده واسه ساعتها چرخیدن تو نت 

دلم تنگ شده واسه ساعتها گشتن تو بازار و خرید کردن 

دلم تنگ شده واسه غذاهای جدید و وقت گیر پختن 

دلم تنگ شده واسه روزای بدون استرس 

دلم تنگ شده واسه خابهای سه چهار ساعته ظهر 

دلم تنگ شده واسه لحظه های دو نفری خودمون 

دلم تنگ شده واسه بیکاری های خودم 

دلم تنگ شده واسه ی غذای بدون استرس و دلچسب خوردن تو رستوران 

دلم تنگ شده واسه دوران عقدمون 

دلم تنگ شده واسه گردش بی دغدغه  

دلم تنگ شده واسه ی روز بدون خستگی

خدایااااااا شکرت. نا شکری نمیکنم هزاران مرتبه شکرت. شاید من خیلی تو گذشته ام زندگی میکنم و باور ندارم مادر شدم. 

مادر شدن خیلی سخته. قدر پدر و مادرتون و بدونین. یعنی لحظه لحظه اش باید گذشت کنی. 

از غذا خوردن و خابیدن گرفته تا............پوشک عوض کردن . 

پسرم دو تا دندون بالاشم داره در میاد. انگار کمر بسته منو زجر کش کنه. بازم باید گذشت کنی و بهش شیر بدی چون وجودش به وجود تو بسته است. 

 

حسش خیلی قشنگه. ی غروری بهت دست میده که ی موجود کوچولو رو داری بزرگ میکنی. اونم پسر من که نا اروم بود. در اوج بهونه گیریاش و خسته شدنم میزارمش تو تابش اینقد ذوق میکنه و میخنده که خستگیم در میره. دعا کنید . تو این شبای عزیز دعا کنید خدا به هر کسی نداره صحیح و سالمش و بده. 

 

همسایمون شیش ساله ازدواج کردن. دو تا شقط داشته همون اوایل ولی دیگه بچه دار نشده. وقتی با هم میریم بیرون غصه ام میشه. جفتشون عاشق بچه ان. شوهره رفته مرغ مینا خریده با اون حرف میزنه بابا بابا میکنه. ی لحظه خودمو گذاشتم جای همسایمون( هم سن خودمه) دق میکردم به پرنده بگه بابا بابا.... 

ی بار برام گریه کرد و تو اشکاش گفت خدایا منو دیگه شرمنده شوهرم نکن. خیلی غصم شد. مشکلی ندارن. دو دفعه حامله شده. نمیدونم چرا............. 

 تو این شبای قدر برا همه دعا کنید برا سلامتی پدر و مادرا . برای خوشبختی دختر و پسرا. برای بچه دار شدن اونایی که تو حسرت  شنیدن اسم بابا مامان موندن. 

منم تا مجرد بودم اینجور مسائل برام کم رنگ بود. ولی الان خیلی چیزا مهم شده که قبلا اصلا بهشون فکر هم نمیکردم. 

 

التماس دعااااااااااااااااااااااااا.

[ یکشنبه 14 تیر‌ماه سال 1394 ] [ 10:39 ق.ظ ] [ مریم ]

پسرم میتونه به حالت دمر برگرده. و به ی حالت عجیب و غریبی سینه خیز میره. دو تا دندون هم درآورده. چند روز پیش هم بردیمش اتلیه . شنبه عکساش آماده میشه. الهی مامان فدات شه. خیلی  خیلی خیلی دوستت دارم. خدا به هر کسی نداره ایشالا صحیح و سالمش و بده..... 

الهی آمین....

[ جمعه 5 تیر‌ماه سال 1394 ] [ 12:19 ق.ظ ] [ مریم ]

سلام. وای چقد دلم تنگ شده بود برا اینجا. احساس غریبی میکنم. امشب پسری لطف کرد زود خابید و من فرصت پیدا کردم ی سری بیام اینجا. 

پسرم  چند روز دیگه شیش ماهش تموم میشه. کم کم داره بزرگ میشه. خیلی بهتر شده. خیلی اروم تر شده نسبت به اولش.  

بعد از شش ماه انتظار اینم عکسای پسرم.   

 

 

 

 

 

  

 

  

 

 

بگین هزار ماشالا......فدات بشه مامان.....

[ جمعه 5 تیر‌ماه سال 1394 ] [ 12:16 ق.ظ ] [ مریم ]

سلام به همگی.خوبین؟ وای چقد دلم براتون تنگ شده. به معنای واقعی تمام وقتم پر شده. خدا خوب سرمو بند کرده. نیما جان در حال حاضر خابیده و تا بیدار نشده میخام براتون از خاطرات شییییییییییییییییییییییییریییییییییییییییییییین !!!! زایمان بگم.


روز دوشنبه هشتم دی یکم دلم درد گرفت روز سه شنبه یکم بیشتر درد گرفت و ی وضعیتی؟؟؟؟ پیش اومد که من رفتم پیش دکترم اصفهان. من هر وقت میرفتم دکتر در و که باز میکردم میگفتم من میترسم بزام. اونم میگفت حقته. منم حسابی دلگرم میشدم. عصر سه شنبه که رفتم من گفتم میترسم بزام. گفت تو تا صبح زایمان میکنی. منو میگی. وااااااااااااااااااای. یهو دلم ریخت.دکترم خیلی باحال بود. حسابی با هم شوخی کردیم. گفت نصفه شب منو بیدار نکنیا. گفتم پول دادم باید بیای.


رفتیم خونه و تا ساعت یازده دردش شدید نبود. ساعت دوازده شب درداش یکم یکم شدید شد. جالبیش این بود که سعید بمیرم براش فرداش امتحان داشت .من از این سر اتاق به اون سر راه میرفتم و اخ و وای میکردم سعید میگفت چیکار کنم. گفتم هیچی درستو بخون.......

شبش به مامانم نگفتم که رفتم دکتر و تا صبح زایمان میکنم.مامانم اینا مهمونی بودن گفتم بعدش میگم که حداقل مهمونی به دلش زهر نشه. ساعت یازده دوازده صد تا زنگ زدم تا بالاخره به مامانم گفتم اگه شبی نصفه شبی اومدم دم خونتون نترسین.


تا ساعت سه به خاک بر سری دردا رو تحمل کردم. رفته بودم تو راه پله نشسته بودم هوا هم حسابی سرد. احساس میکردم نفس کم میارم. ساعت سه به سعید گقتم سعید دیگه نمیتونم پاشووووووووووووووو. رفت مامانم و مامانش و اورد خونمون. منم از بس درد داشتم نمیتونستم حرف بزنم فقط نفس عمیق میکشیدم. بعدش مامانم و مامانش گقتن ا مریم یادمون رفت فلاکس ابجوش بیاریم. فلاکست کجاست. حالا منتظر بمون تا اب جوش بیاد و همراهان گرامی چایی و قند بردارند.فک کن......اون لحظه میخاستم.....نه. ولی نکردم...


خلاصه تا ما برسیم بیمارستان اصفهان ساعت چهار شد. من و پذیرش کردن.به محض اینکه رفتم تو اتاق. ی خانومیه ای جیغ و جیغ بچه ام  داره دنیا میاد. رو تخت اولی دراز کشید و منم تنها بودم تو زایشگاه گفتم وای حالا جیغ میزنه من میترسم. شیش تا قدم رفتم اونطرف تر که صدا بچه اش اومد.

منو میگی: تا حالا تو عمرم به این اندازه تعجب نکرده بودم. چسبیدم به سقف. نرفتم نگاش کنم چون خون ببینم فشارم میفته. بچه اش دیدم پرستاره اورد.

از بخش رفتم بیرون و به سعید گفتم زاید. گفت چی. گفتم زاید. بدون دکتر بدون بخیه. بدون هیچ کمکی رو تخت معمولی....... واسه چند لحظه دردام یادم رفت. سعیدم گفت نگران بودم حالا دادو فریاد میکنه بهت استرس وارد میشه. منم گفتم نه. روحیه گرفتم.


لباس پوشیدم و رو تخت دراز کشیدم چشمتون روز بد نبینه واقعا درداش وحشتناکه. یعنی فک کن وقتی دلت میپیچه چه حالیه. فک کن این درد یکی دو دقیقه مدام باشه ول نکنه. نفس کم میاره ادم. وای.....

ولش کن چیکار داری بقیه اش بوققققققققققققققققققققققققققققققققق تا اینکه ساعت هشت زایمان کردم.دهم دی ماه. بچه ام 10/10/93شد.بخیه هاشم خیلی درد اومد موقع زایمان گریه نکردم موقع بخیه اشکم در اومد.

بچه ام گذاشتم رو سینه ام خیلی ناز بود. خدا رو شکر سالم بود. بعدشم ساعت ده اوردن منو تو بخش و ی شب تو بیمارستان بودم پرستارا و دکترا همه ذوقش و میکردن از بس مو داشت ماشالا درشت بود.و فرداش خانوادگی اومدن دنبالم و رفتیم خونه مامانم. شوهرم ی تک دست و مادر شوهرم ی النگو دستم کردن. منم خ ر شدم!!!!


نیما جان مینویسم که یادم نره فقط گریه میکردی. بیچاره سعید امتحان داشت ی پاش دانشگاه بود ی پاش سر کار ی پاش خونه مامانم.این که شد سه تا پا.......چیکار داری خیلی غصم شد براش.

بعد زایمانم احساس میکردم دیگه جون تو بدنم نیست. یعنی واقعا نبود. تحمل کوچکترین دردی و نداشتم. نمیدونم روز چندم بود تب و لرز کردم رفتم دکتر سه تا پن سیلین  زدم فردا عصرش دوباره حالم بد شدددددددددددددددددد. باز رفتم دکتر ی سرم زدم یکم بهتر شدم. ی حالی داشتم. گریه میکردم میگفتم من نمیتونم نیما رو بزرگ کنم. خدایا شکرت که میگذره. نیما هم مداممممممممممممممممممم گریه میکرد.


هی گولمون زدن از چله در بره خوب میشه. چله گذشت و همچنان گریه. گفتن دو ماهش بشه خوب میشه. همچنان گریه. گفتن چهار ماهش بشه. همچنان گریه. ولی الان بهترش ده خدا رو شکر شایدم من عادت کردم. بچه ام ده اردیبشت چهار ماهش پر میشه میره تو پنج ماه.(قابل توجه بعضیا)


دلتون نخاد !!!! جیگری شده واسه خودش. خنده میکنه. ذوق میکنه. میخاد برگرده شیطون شده به زور پوشکش میکنم. قول نمیدم ولی عکساشو براتون میزارم.


نهم اردیبهشت عروسی خالمه من و این همه خوشبختی محاله. نیما جان فقط در اغوش من میخابه من تکون بخورم چشماش باز میشه و .....خدایا چهار ماهش داره تموم میشه این خاب و خوراکشم درست بشه من خیلی ذوق میکنم.


به اندازه پنج ماه حرف دارم حیف وقت نیست. امشب میخایم جهاز ببریم.دعا کنید بچه ام بخابه خیلی خیلی خیلی بد میخابه و اذیتم میکنه شبها. روزا بهتر میخابه. دعا کنید .


سعی میکنم زود بیام. 

[ دوشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1394 ] [ 11:42 ق.ظ ] [ مریم ]

پسرک خیلی نا ارومه. وقت هی اری رو هم ندارم. شرمنده وقت ندارم عکساشو براتون بزارم.

پیشاپیش عید و به همتون تبریک میگم. ایشالا سال خوبی داشته باشین. برام دعا کنین. خیلی سخته مخصوصا شب کاریای سعید. دست تنها مدامممم گریه میکنه.....

[ یکشنبه 3 اسفند‌ماه سال 1393 ] [ 10:33 ب.ظ ] [ مریم ]

سلام به همگی. من مریم هستم یک مامان. بسیار خسته خواب نرفته. بسیار له. بالاخره منم مامان شدم. الهی شکلشو برمممممممممممممممممم فرشته کوچولوی ما روز دهم دی ساعت 8:30 صبح  تو بیمارستان خانواده اصفهان بدنیا اومد و لبخند و شادی و رو لب همه ما نشوند. 

پسری روز و شب و بلد نیست و بیشتر روز خواب و همه شب بیدار. من و بابا سعیدشم فقط نگاه چش چیاش میکنیم و تعجب که هیچ نشانه ای از خواب توش نیست. 

اسم پسرمون و گذاشتیم آقا نیما.از خاطرات زایمان و خونه مامانم و خونه خودمون ی روز مفصلا براتون حرف میزنم. خیلی خوش گذشت!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

پی نوشت: به زودی در این مکان عکس پسرمون گذاشته میشود.

[ شنبه 27 دی‌ماه سال 1393 ] [ 09:18 ق.ظ ] [ مریم ]

1 2 3 4 5 ... 22 >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ